تبلیغات
شهید حمید فیروزی
این سایت را حمایت می کنم
بیست تولز

گوگل پلاس

» سایت شهید فیروزی ( سه شنبه 22 بهمن 1392 )
» مراسم دعای ندبه ( یکشنبه 13 بهمن 1392 )
» شهید سید علی اکبر عدل ( یکشنبه 6 بهمن 1392 )
» حرف دل با امام زمان ( یکشنبه 22 دی 1392 )
» برایمان مهمان آوردند ( چهارشنبه 13 آذر 1392 )
» دانلود مداحی های محرم 1392 ( سه شنبه 14 آبان 1392 )
» مسابقه انتخاب بهترین اسم برای تشکل پیشکسوتان خون و شهادت ( چهارشنبه 30 مرداد 1392 )
» جام رمضان 1392 - شهرستان گلپایگان ( دوشنبه 14 مرداد 1392 )

خاطرات ماندگار (قسمت دوم )

نویسنده: Omid
دسته بندی : خاطرات ماندگار ,


به نام خدا

خاطرات ماندگار (قسمت دوم : خاطرات قبل از حظور شهید در منطقه عملیاتی فاو)

در قسمت اول  تا آنجایی پیش رفتیم  که شهید فیروزی به جبهه اعزام شده بود ولی خانواده از جزئیات اعزام خبر نداشتند و فقط به حاج علی گفته بودند که با لشکر امام حسین (ع) اعزام شده است.



حاج علی فیروزی  در ادامه می گویند:

من به واحد نیروی انسانی قسمت کارگزینی رفتم (قسمت کارگزینی مسئول تقسیم نیروها در جبهه بود) در آنجا همه بچه ها آشنا بودند و من هم در مقطعی در آنجا کار می کردم ، پرس و جو کردم کفتند بله حمید آمده تقسیمش کردیم در گردان امام رضا (ع) . گردان امام رضا (ع) با محل دارخوئین که من در آنجا بودم 8 کیلومتر فاصله داشت ولی هرچه سعی کردم که فرصتی پیدا کنم تا بروم سری به اخوی بزنم به دلیل مشغله کاری در واقع طرح ریزی دوستان برای  عملیات های بعدی ، موفق نشدم تا حدود 20 روز بعد که من متوجه شدم همشیره و همسرش حاج حیدر به دیدن حمید رفته بودند و به من اطلاع دادند که: « ما رفتیم حمید را دیدیم و منتظر بود که شما هم به دیدن او بروید » خوب دیگه واجب شده بود بریم اخوی را ببینیم. با یکی از بچه های پشتیبانی وسیله گرفتیم و به سمت گردان امام رضا (ع) رفتیم. آنجا که رسیدیم  یكی  از بچه های خوانسار را دیدیم به نام آقای صادقی ایشون حمید را می شناخت و می گفت حمید پسر بسیار خوبی هست و اینجا برای ما دوغ درست می کند و در فن درست کردن دوغ تقریباً خِبره و شاخص است بیایید تا برویم حمید را نشانتان بدهم .وقتی به سنگرش رسیدیم من داخل سنگر رفتم ،واقعیت چراغی در سنگر نبود جز یک فانوس کوچک در کوشه سنگر.حال و هوای غریبی بود   خیلی غریبانه و مظلومانه نشسته بود و مشغول مطالعه بود به شکلی که من با دیدن این صحنه بی اختیار یه حالتی شدم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم ، مشغول مطالعه چه کتابی بود درست در خاطرم نیست تا من را دید کتاب را بست و به سمت من آمد ، با هم احوال پرسی کردیم ، گفتم که کی آمدی ؟ چرا اینجوری آمدی؟ اما زیاد سرزنشش نکردم  فقط بهش کفتم که پدر و مادر دست تنها بودند بلاخره سن و سالی ازشان گذشته بود و نیاز بود که می ماندی و کمکشان می کردی که آن هم خودش یک جهاد بود اما حمید چیزی نمی گفت و سرش را پایین انداخته بود. گفتم حالا که آمدی عیبی نداره من آدرسم اینه ، فردا پس فردا یه سری به من بزن اما نیامد و بعداً  به من گفت که فرمانده اجازه نداد که بیایم.

در آن مقطع بارندگی شدیدی در منطقه اهواز و آبادان و کلاً  مناطق جنوب شروع شد  که رود کارون طغیان کرد و حدود 2 کیلومتر از چپ و راست به عرض رود اضافه شد و سیل کل دار خوئین را گرفت به شکلی که حدود 20 روز ما در آب زندگی میکردیم و این آب تا کمر ما بود.

من  در بخش حفاظت اطلاعا ت  لشکر امام حسین (ع) به عنوان یک سرباز کوچک انقلاب  مشغول بودم. تعدادی گاوصندوق  که اسناد محرمانه ای داخلشان بود زیر آب داخل سنگر ها مانده بود . چون اسناد محرمانه ای داخل گاوصندوق ها بود و  حفظ و نگهداری آنها نیز بسیار ضرورت داشت،  تنها راه نجات اسناد  بیرون آوردن گاوصندوق ها از سنگر بود زیرا کلید ها آنها دست مسئول مربوطه اش آقای نیلی بود( آقای نیلی الآن در صنایع دفاع یکی از سرداران سپاه هستند). ایشان به خاطر  عملیاتی که در مناطق غربی کشور در سال 1366 صورت گرفت به آنجا رفته بود و دسترسی به ایشان به علت بعد مسافت امکان پذیر نبود. رژیم  بعثی عراقی در آن سال فجیع ترین و هولناک ترین بمباران شیمیایی را انجام داد که منجر به شهادت  چندین هزار نفر از نیروهای خودی و مردم بی گناه شد . در حقیقت نسل کشی بزرگی در حلبچه اتفاق افتاده بود و هزاران نفر به خاک و خون کشیده شده بودند تا جایی که بچه شیرخوار نیز در آغوش مادرش به شکل مظلومانه ای به شهادت رسیده  و یا خانواده ای سر سفره  همگی شهید شده بودند.  ما از طریق بی سیم با منطقه غرب ارتباط برقرار کردیم و داستان سنگر ها و آبگرفتگی را برای ایشان تعریف کردیم و گفتیم هر چه سریع تر باید اسناد از سنگرها خارج شود ولی ایشان به دلیل اتفاقاتی که در آنجا رخ  داده بود نتوانستند بیایند .

وقتی دیگر ازآمدن آنها به دارخوئین نا امید شدم  تصمیم گرفتم از حمید کمک بگیرم زیرا به او اطمینان کامل داشتم . در اینجا به فرمانده گردانشان ( گردان اما رضا (ع)) نامه ای نوشتم که حمید فیروزی را 10 روز در اختیار ما قرار بدید ایشان موافقت نمود و حمید را پیش ما فرستاد . وقتی اخوی آمد به کمک او و یکی دیگر از همرزمان رفتیم  داخل سنگری که گاوصندوق ها در آنجا بودند این سنگرها به خاطر آن که  از خطر اصابت خمپاره و بمب در امان بمانند آنها را 4 الی 5 پله پایین تر از سنگر های دیگر می ساختند و برای  سقف آنها هم از  چوب ریل قطار استفاده می کردند. حمید یکی از گاوصندوق ها را به تنهایی به کول گرفت در شرایطی که تا نزدیک های گردنش را آب گرفته بود آن را تا پله ها آورد وقتی که میخواست از پله های آخر بالا برود دیگر زانوهایش اجازه نداد و توانش برید ما به کمکش آمدیم دو طرف گاوصندوق را گرفتیم و سه نفری آن را روی سقف سنگر گذاشتیم. گاوصندوق دوم را هم  با همه سختی که داشت بیرون آوردیم اما دو گاوصندوق دیگر به دلیل آن که خیلی بزرگ و سنگین بودند موفق نشدیم.

بعد از 7 الی 8 روز  اطلاع دادیم که اگر ممکن است یک نفر را بفرستید تا که کلید ها را بیاورد وببینیم اگر اثناد داخل گاوصندوق ها را آب گرفته است سریع تر آنها را خارج و خشک کنیم اما چون اوضاع در کردستان وخیم بود نیامدند تا این که 10 روز حمید تمام شد  به من گفت :« داداش  اجازه بده که من به گردان برگردم انگار گردان می خواهد برود فاو»  به او گفتم همینجا بمان من اینجا تنهام ، که در حقیقت دوست داشتم که اخوی کنار خودم باشد ولی از یک طرف هم در چهره اش خواندم که دوست دارد برود گویا به او چیزی الهام شده بود و می خواست برود  ،  گفتم ایرادی ندارد برو خدا پشت و پناهت و او 2 روز بعد از این ماجرا برگشت اما گردانشان به منطقه عملیاتی فاو رفته بود . حمید جا مانده بود ولی انگار شهادت او را فرا می خواند . آمد پیش من و گفت:« برادر گردان رفته فاو » گفتم ایرادی ندارد بچه های پشتیبانی یا واحد مهمات هر روز یک ماشین از این مسیر به فاو می فرستند میتوانی با آنها بروی. با هم به دژبانی رفتیم هماهنگی ها انجام شد و  همان روز یک ماشین می خواست به فاو برود  قرار شد با همان ماشین راهی شود. من هم به خاطر این که نزدیک عید بود و آجیل و کمپوت های زیادی از مردم به دست ما رسیده بود مقداری از آنها را به او دادم و گفتم اینها را ببر و با بچه های گردان با هم بخورید برای ما زیاد آورده اند ، حمید از روی شوخی به من گفت : «اینجا چقدر به شما میرسند» من هم گفتم نه فقط به ما نمیرسند اینها برای گردان شما هم فرستاده شده .

ماشین تدارکات رسید ، او سوار شد و  با هم خداحافظی کردیم آخرین خداحافظی ما بود . حس غریبی داشت مثل کسانیکه که  احساس می کنند دیگر همدیگر را نمیبینند. ولی با این وجود باز هم باورشان نمی شود که آخرید دیدار است.وقتی به سنگر برگشتم و جای خالی او را دیدم،  بغض گلویم را گرفت و آن شب خیلی  به من سخت گذشت.

5 یا 6 روز مانده بود به عید نوروز من با مسئولمان تماس گرفتم و گفتم:«  وضعیت خانه زیاد خوب نیست،  من اینجام ، داماد هایمان هم که جبهه هستند ، اخوی هم که به فاو رفته .از روی نامه هایی که از خانواده به دستم میرسد مشخص است که خیلی نگران هستند اگر اجازه دهید من چند روزی به مرخصی بروم » اما ایشان گفت آقای فیروزی چون گاوصندوق ها هم دست شماست اجازه بدهید من بیام بعد شما برو.

هنوز عملیات های کردستان تمام نشده بود و هنوز اوضاع آنجا وخیم بود من هم که مسئولیت بخش کوچکی از گردان را برعهده داشتم  نمی توانستم بروم. این طور شد  که  در ایام نوروز سال 67  به اتفاق برادرم و دامادهایمان در مناطق عملیاتی جنوب و غرب  بودیم و نتوانستیم به خانه برویم.

ادامه دارد...   





برچسب ها : خاطرات شهدا , خاطرات شهید فیروزی زمان اعزام به جبهه , قبل از اعزام به فاو , عملیات های کردستان و عرب کشور , خاطرات ماندگار در گردان امام رضا (ع) و لشکر امام حسین (ع) ,

شنبه 19 اسفند 1391, 02:26 ق.ظ                   

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
وصیت نامه شهید

وصیت نامه شهید حمید فیروزی که نیمه تمام ماند... (میتوانید برای دیدین وصیت نامه کامل روی عکس کلیک کنید) 82446737084908416613.png
دعای ندبه


مراسم پرفیض دعای ندبه

هر هفته صبح جمعه

حسینیه گلزار شهدا

82446737084908416613.png
اوقات شرعی
سخنی از بهشت
ِیادگاران همسنگران

ِلوگو همسنگران